فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
پیوندها
طراح قالب
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین: نفربازديدها : بار
به نام خداوند جان و خرد
دوستان نازنیمنم نیمه شعبان روز
ولادت امامحی منتظر
یوسف زهرا (س)
مهدی صاحب الزمان(عج)
بر همه شما منتظران آن حضرت مبارک باد
به نام آنکه جان هستی از او یافت
فرا رسیدن ماه مبارک شعبان و اعیاد شعبانه رو به همه شما نازنینان تبریک می گم
از همه شما عزیزان التماس دعا دارم
یا حق
به نام آنکه جان هستی از او یافت
سلام دوستای گلم
از همه شمایی که به من سر می زنید ممنوم
لطفا من رو هیچوقت خوبتون از نظراتتون محروم نکنید
همه شما رو دوست دارم
یا علی
خدا نگه دار تا بعد
صدای قهقه شاد کودکی موسیقی زمینه نوشته های روزنامه است و دود خوش عطر رقصان پیپ با کرشمه تمام شاعرانگی لحظات قتل و تجاوز و خیانت صفحه حوادث روزنامه را تکمیل می کند و هربار نفس های متاثر مرد بر غلظت آن از میان لبها و سبیل پرپشتش می افزاید و دود که انگار با خبر است نازکش خوبی دارد سر بالا می گیرد و از جلوی چشمان مشتاق پشت عینک مرد که حتی ثانیه ای از صفحه جدا نمی شود می گذرد به همقطارانش می پیوندد و به رسم حلقه عشاق عارف ، پروانه وار به دور لامپ آویز از سقف می گردد و می چرخد و ....
سطر ها بدون لحظه ای توقف و در رژه ای هماهنگ از جلوی چشمان رئیس مسلکت مرد عبور می کند و چشمان از سطری به سطر دیگر و خبری به دیگر سان می بیند و حتی لحظه ای ازلذت دیدن زجرآور جاری شدن سیل خون و انباشته شده کثافت افعال و قباحتهای فراموش شده دست نمی کشد ...
جیرین...گ ! سکوت مطلق و خاموشی آهنگ زمینه
صفوفف سپاهیان لغات از گردش ناگهان فرمادهی به اطراف آنچنان به هم می ریزد که انگار از اول نبوده اند و بعد به همراه روز نامه به گوشه ای پرت می شوند . مرد با چشمانی خیره و پلکهایی که به وضوح می پرد مضطرب به دنبال گمشده ای تازه یا شاید خبری دیگر اینبار در خانه اش می گردد ، می ایستد و لحظه سر و چشمانش در هاله دود محو می شود ، پیپ را به جاسیگاری می سپارد و خود راهی می شود از اتاق بیرون می رود هنوز به آشپزخانه وارد نشده که صدای خرد شدن چیزی به قدمت تمام ایل تبارش زیر پاشنه های کفشهایش فرمان ایست می دهد ، پایین را نگاه می کند ، گلدان قدمی منتقش به شمایل فرد فرد اجدادش مثل جگر پاره پاره زلیخا بر زمین ریخته است و انگار فروپاشی آن اصالت دیرین و ازاسب افتادن گذشتگانش را یک بار دیگر به به چشم می بیند . گرمایی مثل آهن گداخته کف پاهایش را به آتش می کشد بی اختیار به عقب می جهد و آتش به دستانش می رسد و آب شور داغ را از کف دشتانش می جوشاند ، حرارت به صورت می رسد و سرخیش را از پشت پوست صورت و سفیدی چشمها نشان می دهد و از حنجره مانند عربده غریب بیرون می ریزد و اسمی را فریاد می کشد ...
- امید....
امید ، نا امید و لرزان با آن صورت کوچک گندمگونش در گوشه اتاق منتظر سرنوشت محتوم خود طوری نشسته است که گویی در این چهار بهار بارها این لحظه را به چشم دیده است .
سایه بلند پدر با گامهای آهسته بر بالا ی سر امید ظاهر می شود و با هر قدم کوچکتر کوچکتر می گردد تا قدم های پدر در جلوی او ، در حالی تکه های از بقای اجداد مرده اش را دریک دست دارد ، می ایستد با دست دیگر کمربند بلند خوشدست مشکی رنگ چرمی اصل خودش را باز می کند دور دستش محکم می کند . چشمان زنده و لرزان امید جرات بالا آمدن ندارند . کمر بند بالا می رود و تابی می خورد با دست بازوی مرد به پایین می آید و از کنار گوشش رد می شود و سمعک وی را تکانی می دهد ولی به بدن منتظر امید که به خاطر گرمای خیس شلوارش هنوز منجمد نشده نمی رسد .
سو...................ت
مرد کمربند اجدادش را رها می کند با عجله سمعک را از گوشش بیرون می کشد ولی هنوز صدارا در سرش می شنود . صدا قطع نمی شود در سرش می پیچ از گوش هایش بیرون می زند ، اجداش را رها می کند ، دو گوش خود را با کف دست می بندد ، اتاق دور سرش می چرخد و می گرد و او را می چرخاند و...
خانه و دیوار ها رنگ عوض می کنند ، دیوارهایی به قدمت یک عمر اطرافش را می پوشاند و کودک وار از ضرب سیلی پدرش بر زمین می افتد و لبه بی رحم دیوار سرش را می شکند ، خون تازه و گرمش از گوش خارج می شود و مانند ملافه ای سرخ زیر سرش را می پوشاند
به نام نامي الله
مرد بودن يا نبودن؛ همه اش همين است مردي ؟ چيزي كه بودن يا نبودنش وامداره قطره اشكيست؟ پس اين همه فخرفروشي و افتخار براي چيست؟ ومن حالا كه اين شالوده شكن مردي ، شده عين غيرت و نبودنش نامردي محض با اين چشم هايي كه خود تو نباريدن به اسم مردي وبزرگي به اوتعليم دادي چه كنم ؛ چه كنم وقتي كه مي رفتي و مي باريد،برميگشتي و شانهايم را مي فشردي ومرد شدم را به رخم مي كشيدي و حرمت خود ساخته وصله شده به مردانگي را ياد آور مي شدي و با وعده ي زود برگشتند حتي فرصت بغض كردن را هم از من مي گرفتي ، در را مي بستي ومن از پايين نظاره گر دور شدنت بودم. حالا به اميد كدام برگشتن نگاهت كنم ،كه وقتي از بالا نگاههت مي كردم رفتي . شانه هااي كه سالها محمل جسم كوچكم بود را روي خاك ديدم، ديدم كه صورت هميشه خندانت را بروي سنگ ريزه ها گذاشتند و دري را به رويت بستند از جنس سنك با قفل خاك . بگو پدر بگو چرا خاموشي؛ مرد شدنم را به رخم بكش ، بگو حالا به اين چشم ها كه نگريستن را از تو آموختند چه بگويم ؛ وقتي در واپسين لحظات سفر هم باز نشان مردي برسينه ام زدي و اين بار مرا به خلافت خود نشاندي و خانواده ات را بعد از خدا به من سپردي ديگر حرفي هم باقي مي ماند براي گفتن؟ پدر تو را به خداسوگند ؛ نجوايي هم براي من كافيست ، به بارقه اي هم قانعم ، بگو كه با اين چشم هاي گريه نابلد چگونه آتش فراق تو را خاموش كنم و نجواهاي زاعرينت را كه به جرم گريه نكردن مرا فرزند ناخلف و بي غيرت تو مي خوانند ساكت كنم ، كه نيشتر مي زنند برزخم بي شما بودنم حتي بااينكه مي بيند به اميد پيدا كردنت در سنگي خانه ات را درآغوش گرفتم در شبی كه به مولود فرخنده پدري ، نام پدر گرفته است.
پايان
مهیار خسروانی
به نام آن که جان هستی از او یافت
یه برگه دادن دستش با کلی تبریک.
گریه کرد، خندید و رفت.
- چرا گریه می کنه؟
((از خوشحالی))
سرش رو میاورد بالا و شکر می کرد
- چی بهش دادی که اینطوری شکر می کنه؟
((یه هدیه))
- اون چیه ؟
((تو ))
- تو من رو به وجود آوردی پروش دادی حالا می دی به یه کس دیگه ؟
((مدت کوتاهی به امانت باید بری پیش اون ))
- من بی تو می میرم
((هیچ وقت لحظه ای روپیدا نمی کنی که من با تو نباشم . محبت من به وسیله اون به تو می رسه.صدام رو از صداش می شنوی. حرفهام رو از حرفهاش و از طرف من مراقبته))
- اصلا چرا برم
(( باید بری تا کامل بشی .
هدیه من رو که در وجود اون برات گذاشتم بخور))
- اگه نداد ؟ اگه سرپیچی کرد از فرمانت ؟ اگه اذیتم کرد؟
(( نمی تونه! قطره از علاقه من نسبت به تو رو در وجودش گذاشتم .
با میل بهت هدیه ی من رو می ده و با علاقه جونش فدات می کنه تا مبادا آسیب ببیبنی. حالا برو))
آب بود و گرما و تاریکی .
ولی من رو می دید ،سایه مهربونیش رو سرم بود ،اما من دیگه نمی دیدمش.تااینکه یه صدا اومد.
جیغ بود وفریاد و خنده. همه جا روشن شد، سرد شد ، ترسیدم ، گریه م گرفت، نگام می کرد ولی صدام نمی کرد ، من رو بغل می کردن می خندیدن ، گریه می کردم.
باهام بود ولی چیزی نمی گفت .
صدام کرد .دوباره صدام کرد، می دیدمش ، از صورت همون که قرار بود پیشش باشم ، صداش رو می شنیدم از دهن همون زن.
بغلم کرد. گرم شدم . گفت:
(گرییه نکن عزیزم)
غریبه نبود ولی نمی دونستم کیه ؟
گذاشتم زیر سینش ،چشام بستم وهدیه خدا رو با تمام قدرتم مکیدم.
((دیدی همیشه باهاتم ، هرقت تو دنیا نتونستی محبت من رو درک کنی صداش کن))
- چی ؟
((مادر))
مهیار خسروانی
هو الجمیل
صدای گه گاه نیسم با صدای پاهای مرد و سنگ ریزه های لرزانی که از زیر پای وی ، خود را از غم ناتوانی همراهیش به پایین کوه پرت می کردند همنوا می شود.شب نشینی تازه درحال آغاز شدن است . خارها امشب از برای چه بردامنش چنگ توقف نمی زدند و چرا راهای "نور" امشب به حقیقت نورانی شده است انگار کوه نیز وی را راهنمایی می کند . میعاد گاه از دور هویدا می شود . دستی از سر فرو ریختن خستگی بر کمر می زد و با چوب دست قامت راست می کند ولی این بار خستگی جایی در بدنش ندارد . بیتابی انتظار امانش را بریده است و احتیاج سراپایش را گرفته ، معشوق دلکش همیشه همراهش را گاهی نتها ، نه در کوچه و بازار و محله می خواهد و اینک معشوق در وعده گاه منتظر نشسته است. به راه می افتد .امشب بعد از گذشت 40 بهار باز جوان شده است و آن چنان گام بر می دارد که گویی در دامنه کوه می دود ، به وعده گاه می رسد چوب دستش را رها کرده و دستار از سرش می افکن و چشم هایش را بسته و تعظیم کنان نزد یار مهربانش می رود و هنوز ننشسته است که نوری تاریکی را روشن می کند ، فردی از طایفه نامه رسانان امین در جلوی درب ایستاده . مرد بیرون می آید حیران از اینکه او کیست و چگونه خلوتگاه ورا یافته و نور صورتش از کدامین منبع اهورایی است ، به وی خیره می ماند. پیغام رسان خود را فرستاده معشوق مرد معرفی می کند و برحیرانی مرد می افزاید . پیغام رسان نامه معشوقش را نشانش می دهد و می گوید که بخوانند ولی مرد تا به دان روز نامه ای از معشوق ندیده است تا علم خواندن بیاموزد و تا آن روز رازدل را رو در رو با معشوقش در میان گذاشته . ترسی جانش را فرا گرفت ." نکند دیگر نتوانم نازنیم را ببینم".
از این ترس بر خو لرزید ولی همان دم نوری دلش را روشن کرد و اطمینانی قلبش را فرا گرفت و فهمید دیدار او همیشه میسر است و آن مرد حامل نامه ها عام معبود است به عموم بندگانش حتی خود او . و فرمان دگر با تکرار می شود "بخوان" . " چه بخوانم ؟!"
"بخوان به نام پروردگارت که (جهان) را آفرید ..."
مهیار خسروانی